تبليغاتX
محفل دیوانگان
محفل دیوانگان
Fri 15 Feb 2008


نشکون دلو ...

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی اره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..یه حرکت سریع..
یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی



من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..نمی بینی
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..
من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه
رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا..قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهایی مردن..

از خون دیدن..وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم

خوشگل شدیاااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..

گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟

ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:41 PM
Sun 27 Jan 2008




به سراغ من اگر مياييد نرم و اهسته بياييد

به خدا میشکنم

و

شاید مدتهاست که شکسته ام...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 4:38 PM
Wed 12 Sep 2007




...
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 0:6 AM
Fri 22 Jun 2007





گفتنيها كم نيست گفتنيها كم نيست، من و تو كم بوديم /

خشك و پژمرده، تا روي زمين خم بوديم گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم /

 مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين ‌درهم و برهم گفتيم ديدنيها كم نيست، من و تو كم ديديم /

بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم چيدنيها كم نيست، من و تو كم چيديم /

وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بي‌سبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم خواندني‌ها كم نيست، من و تو كم خوانديم /

 من و تو ساده ترين ‌شكل سرودن را در معبر باد، ‌با دهاني بسته وامانديم من و تو كم بوديم من و تو، اما

در ميدانها اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم ما به اندازه‌ «ما» مي‌گوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي چينيم ‌ما به اندازه‌

«ما» مي بوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي روييم من و تو كم نه، كه بايد شب بي ‌رحم و گل مريم و بيداري

شبنم باشيم من و تو خم نه و درهم نه و كم نه، ‌كه مي‌بايد، ‌با هم باشيم من و تو حق داريم در شب اين

جنبش نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازه‌ «ما» هم شده با هم باشيم،

 گفتنيها كم نيست...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 8:57 PM
Sun 3 Jun 2007




   

ای ساربان اّهستــه رو , کارام جــــــــانم می رود

واّن دل که با خود داشتــم, با دلستــــانم می رود

من مانده ام مهجــور از او , بیچـــــاره و رنجور از او

گویی که نیشــی دور از او , در استخوانم می رود

محمل بـدار ای سـاربان,تنــــــدی مکـــن با کاروان

کز عشق اّن سرو روان,گویــی روانـــــــم می رود

او می رود دامن کشان,من زهــر تنهــــایی چشان

دیگر مپرس از مـــن نشان,کــز دل نشــانم می رود

در رفتن جان از بـــــدن ,گـــویند هـــر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن ,دیدم که جانم می رود


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 3:57 PM
Mon 28 May 2007




                              

 

دلم گرفته از اين زمونه از اين روزگار
 
وحشت و ترس تمام زندگيم و فرا گرفته
 
هر شب چشمهامو به اين اميد مي بندم كه فردا هم مي تونم باهات باشم و برات زندگي كنم
 
هميشه مي گفتم اگه امروز از هم غافليم اگه امروز نمي تونيم با هم روزهامونو سر كنيم فردايي
 
هست كه با هم روزهامونو شب و شبهامونو صبح كنيم
 
اما حالا بايد تو تك تك ثانيه ها دنبال لحظه اي بگردم براي با تو بدون در كنار تو بدون
 
مي ترسم از فردايي كه بياد و تو نخوايي ديگه در كنارم باشي
 
كاش هيچ وقت اون فردا نياد چون اگه اون فردا طلوع كنه منم غروب مي كنم

ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 11:49 PM
Wed 23 May 2007




سایه...

عشق را خواهی یافت در وجود سردم

پوچی محض زمان

لولو خاطره هایی کم رنگ

معنی فاصله تا اوج نهان

گم شدن در پی هر رویایی

بی هدف هجرت از این کوچه به آن کوچه عشق

خو گرفتن با موج

دم زدن با گل یاس

قطره قطره تا اشک

جرعه جرعه تا مرگ

غربت خاطره ها

تلخی طعم وداع

خونابی از غم

جویباری از درد

همه را خواهی یافت

جز سکوتی پنهان

حاکی از خفقان گل سرخ

همه را خواهی دید...

   

 

هر كه از يار تحمل نكند يار مگويش،

و آنكه در عشق ملامت نكشد مرد نخوانش

بيهوده متاز ، مقصد خاك است


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:8 PM
Sat 12 May 2007




آنکس که مي گفت دوستم دارد،

عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذري بود

که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت

 صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم

ميگويد: دوستت دارم

به جان خودم توي دلم كه ارزو زياده اما...

 

به که باید دل بست

به که شاید دل بست

نقش هر خنده که بر روی لبی میشکفد

نقشه ای شیطانی است

در نگاهی که تو را وسوسه ی عشق دهد

حیله ای پنهانی است

دست گرمی که ز مهر بفشارد دست

در همه شهر مجوی

گل اگر در باغ بر تو لبخند زند

بنگرش لیک به سوی


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 0:1 AM
Tue 1 May 2007




 

خدا جونم بازم دلم برات تنگ شده ...

                                

دلم چون نامه ی عمرم سیاه است

سیه روحیم از فرط گناه است

گناه خویش را کوچک شمردم

گناه کوچک شمردن خود گناه است

نباشد یک نفر راضی ز دستم

اسیر دین و حق الناس هستم

ندارم پیش یارم آبرویی

ز بس که توبه هایم را شکستم

دو چشمم پر ز تصویر حرام است

زبانم لقو گو و بد مرام است

اگر توبه نکرده جان سپارم

خداوندا دگر کارم تمام است

نگویم شکر نعمت های رب را

ندانم قدر خلوت های شب را

اگر ماه مبارک خسته حالم

نبردم فیض شعبان و رجب را

دمی با معرفت کاری نکردم

به غیر از معصیت کاری نکردم

فشار قبر را آسان گرفتم

برای آخرت کاری نکردم

تمام همتم دنیاست دنیاست

به چشمم کار زشتم خوب و زیباست

ز خود نامیدم و تنها امیدم

به گوشه چشمی از مهدی زهراست

بیا یار سفر کرده کجایی

گره بگشای کارم با دعایی

اگر امشب شبی رازی ز دستم

نصیب من شود عفو الهی

بیا و لطف خود را بیشتر کن

مرا با یک نظر مرد سفر کن

اگر هر جا که من هستم نیایی

بیا من می روم زین جا گذر کن


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 11:17 PM
Sun 22 Apr 2007




     ّّآره بازم دلم گرفته ،بازم هوس رفتن کردم ...

                      365

 

عروسك قصه من، گهواره خوابت كجاست ؟

قصر قشنگ كاغذي پولك آفتابت كجاست؟

بال و پر نقره اي كفتره عشقمو كي بست؟

آينه ي طوطي منو سنگ كدوم كينه شكست؟

عروسك قصه من ،زخم شكسته با تنت ،

بميرم ،اي شكسته دل ،چه بي صداست ،شكستنت!!!

صداي عشق من و تو، كه تلخ و گريه آوره،

تو اين سكوت قصه اي ،شايد ، صداي آخره

بعد از من و تو عاشقي، شايد، به قصه ها بره،

 شايد ،با مرگ من  و تو عاشقي از دنيا بره،

عروسك قصه من ،سوختن من ساختنمه،

 تو اين قمار بي غروب ،بردن من باختنمه،

عروسك قصه من ،شكستنت فال منه ،

اين سايه ي  هميشگي مرگه كه دنبال منه

جفتاي عاشق رو ببين، از پل آبي ميگذرن ،

عروسك قلبشون رو به جشن بوسه مي برن

اما براي عشق ما اون لحظه آبي كجاست؟؟؟

عروسك قصه من ،پس شب آفتابي كجاست؟؟؟


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 5:10 PM
Mon 16 Apr 2007




   غــــــروب شد،

  خــــــــــــــــــــورشید رفت،

  آفتــــــــاب گردون دنبال خورشید میگشت،

  ستاره چشمک زد،آفتاب گردون سرش روِپایین انداخت.

  گـــــــــــــــــــل ها هـــــــــــــــــــــرگز خیـــــــــــــــانت نمی کنند....!! 

  

  من امشب برايت ميگـــــريم ... بازهم !

  شايد درحضــــور گـــــل ســـــــــــــرخ

  و يـا شايد بر بشـــــت بامــي قديمي و

  خــــــاكي و شايد آنجـا كه روياها سر از

  خـــــاك زمين تشنــــه آرزو بر مي آورند

و يا شايد همينجا در اتاق خاطره هايم !

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 3:50 PM
Mon 9 Apr 2007




 

 

كنم هر شب دعايت كز دلم بيرون رود عشقت
ولي آهســــته تر گويم الهــــي بي اثــر باشد

 

 

 

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 4:52 PM
Mon 9 Apr 2007




 براي گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....

براي بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس

مي رفتي .....

نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه

ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق

شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند. آيا ميداني؟...

                     

فقط یه جمله:

 دیگه انتظاری از هیچکی تو دنیا ندارم ،خودمم شاید یه روز خودم تنها بذارم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 4:47 PM
Wed 4 Apr 2007




سفـــــرت بخير,

اگر ميــــــري از اينجا تک وتنهــــــــــــا تايه شهر دور
بــــــرو که رفتن بدون ما مي رسه به يه دنيــــــا نور
سفــــــرت بخير,

برو گــر شکستــــي زمن مي توني دوبـــــــاره بساز
از دلي شکستـــــه,
 نااميــــدوخستــــه تــو باز غــرور
نمي خـوام بيـاي!

نمــــــي خوام ميونه تاريکيه من تو حـــــــروم بشي
 نمي خوام مثل يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي
بــــرو تـو بزرگي,

 نمـــــي خوام که فقــــط آرزوم بشي آرزوم بشي !

به چشمی که تو را ببیند حسادت می کنم

به این امـــــــید می نویسم که شاید این نوشته ها

با چشمـــــــــــــــــــــــــانی که زیباترین منظره دنیا برای

مـــــــــن است خوانده شود تنهــــــــــــــــــا به این امیـــــــــــــــد...

بــــــــــــــــرای او کـــه بهــــــــــــــــــــــــترین است:

به میان رنگهای نقاشی ام پریده ای

بـــــــــــدون اجــــــــــــــازه

و مــــــن در انـبــــــــوه درختان پاییز

به دنبــــــــال رد پایی ا ز حضـــــــــــورت جا مانده ام

در جـــای خــــــــــالی میان انگشتــــــــــــــــــــانم در علامت سوال

نگاههای مبهمم در زیر جاده خط کشی شده ی چشمم

به دنبــــــــــــــــــــال تو می گردم

امـــــــــــا نیستی!

و مــــــــن تو را ندیده عاشق شده ام

و به یــــــــلدا سوگند که نمیدانستم عاشـــق شده ام

و این عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق چه دامنگیر است...

و چه زیباســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت این عشق...

کاش ...کاش آسمـــــــــــــان نگاهت

 هیچ گاه طوفانی نمی شد

و ای کاش خدا آن زمان ما را که می آفرید

دستـــــــــــــــــــــــــــانمان را اینقدر از هم جـــــــدا نمی کرد

و ای کـــــــــــــــــــــاش تقدیــــــــــــــــرمان را جــــــــــــــــوری دیگر...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 3:6 PM
Thu 15 Mar 2007




       

خوابيدي بدون لالائي و قصه

بگير اسوده بخواب بي درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمي بيني

توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني

ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه

جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه

ديگه بيدار نمي شي با نگروني

يا با ترديد كه بري يا كه بموني

رفتي و ادمكها رو جا گذاشتي

قانون جنگل و زير پا گذاشتي

اينجا قهرن سينه ها با مهربوني

تو تو جنگل نمي تونستي بموني

دل تو بردي با خود به جاي ديگه

اونجا كه خدا برات لالائي ميگه

ميدونم ميبينمت يه روز دوباره

توي دنيايي كه آدمك نداره...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 9:28 PM
Sat 10 Mar 2007




یه روزی میام پشیمون ...       

        

گفتم از زندگی خستم

گفتی که دل به تو بستم

گفتم این حرفا دروغه

گفتی با تو زنده هستم

گفتم این همش یه خوابه یا که شاید یه سرابه

گفتی از دوریت میمیرم من به عشق تو اسیرم

گفتم از عشقت میترسم ناامید و دل شکستم

رفتیو تنهام گذاشتی رو قلبم پا گذاشتی

رفتی تو با یک غریبه به من اعتنا نکردی

گفتی عشقت اهنینه رفتیو وفا نکردی

میدونم وفا نکردم   به تو اعتنا نکردم   

میدونم تنهات گذاشتم   روی قلبت پا گذاشتم

میدونم دلت شکسته   از تمومه دنیا خستست

یه روزی میام پشیمون به سراغ تو و عشقت

میبینم عشقی نمونده زیر خاک هر چی داشتم

                                                               زیر خاک هر چی داشتم

                                                                                               زیر خاک هر چی داشتم ....


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 9:40 PM
Sun 4 Mar 2007




 یکی داشت یکی نداشت

اون که داشت تو بودیو اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم...

یکی خواست یکی نخواست

اون که خواست تو بودیو اون که جز تو کسی رو نخواست من بودم...

یکی اورد یکی میاورد

اونی که اورد تو بودیو اون که به جز تو به هیچکی ایمان نیاورد من بودم...

یکی موند یکی نموند

اون که موند تو بودیو اون که بدون تو نمیتونست بمونه من ...

یکی رفت یکی نرفت

اون که رفت تو بودیو اون که به خاطره تو توقلب کسی نرفت من بودم...

                                

وقتی که چشمات تو بستر اشک خوابش نمی برد...

من با تو بودم اما ندیدی ...

وقتی خیالت پروانه می شد ... تا شعله میرفت اما نمیمرد ...

من با تو بودم .... اما ندیدی ...

شبی که در قفس باز بود تو میتونستی بری و آبی بشی...

دستکم تا لب تاریکی بری و مثل یه حادثه آفتابی بشی ...

موندی و حتی رو اسم پرواز هم خط کشیدی...

... برای رفتن...

من با تو بودم  ...

من با تو بودم... اما ... اما ندیدی ...

وقتی که چشمات غیر از نگاهت آیینه هم داشت ...

وقتی نگاهت تا بینهایت یه لحظه کم داشت ...

چشم انتظار اون لحظه بودم ... آیینه دار اون لحظه بودم...

اما ندیدی ....

من با تو بودم .... اما ندیدی ...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 3:14 PM
Sun 25 Feb 2007




چه سکوت دلگیری دارد این دلم......صدای قدم هایم به گوش میرسد واکنون این قدم های ارام بر جاده   

می لغزند و در انتظار رویای ......رویایی که در ان تو رو دوست میداشتم و دل بستم و شکستی حرمت

فاصله مان را ......نیمه شب است.....مردی از دور میاید.....نگاهی به من می اندازد و زود دور میشود!

 اینجا به جز شب ها و تاریکی ها.....دلها نیز تاریکند!

اینجا کسی احساس مرا باور ندارد.....اینجا کسی خبر ندارد از تو......از من!

حتی از خودش.....!

نشسته ایم خوش......دل به سایه ای بستیم که هر لحظه به حماقت وسادگی من وتو میخندد!نقش هایی

در هم......رنگ هایی که هر کدام اواره اند مثل من!

و دلی که دیگر حرفی برای گفتن نداردو همه حکایت میکند از این که من.....دیوانه شده ام!!!

                   


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:36 PM
Fri 23 Feb 2007




 منتظر نباش كه شبي بشنوي ، از اين دلبستگي هاي ساده دل بريده ام !

 كه عزيز بارانیم را ، در جاده اي جا گذاشتم !

يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !

 توقعي از تو ندارم !

 اگر دوست نداري در همان دامنه ي دور دريا بمان !

 هر جور راحتي !

باران زده ي من !

همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاي ام كافي است من

كه اين جا كاري نمي كنم فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم همين !

 اين كار هم كه نور نمي خواهد مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

                                             ------------------

زندگي ماحکايت آن يخ فروشي است که درگرماي تابستان يخ مي فروخت

چندساعتي گذشت .رهگذري ديد يخهاي اوتمام شده پرسيد:خريدندتمام شد؟

يخ فروش دردمندانه گفت:نخريدندوتمام شد !!!

                                


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 5:51 PM
Wed 21 Feb 2007




پرواز به اوج پرواز به بینهایت

مقصد:رسیدن به بهترین به بزرگوارترین به ابدیت


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 6:46 PM
Tue 20 Feb 2007




این دفعه میخوام حرف دلمو با زبون خودم بزنم

میخوام بگم که خیلی خدا رو دوست دارم خیلی دلم واسه ی خدا تنگه با اینکه نمیدونم کجاست به منم نیگاه میکنه اصلا چه شکلیه با تموم این حرفا واین همه سوالی که جوابشونو نمیدونم

میخوام دیگه فقط خدا رو دوست داشته باشم فقط دلم واسه خدا تنگ بشه فقط واسه اون

 خدایا دلم برات تنگ شده  یه نیگام به من بکن ببین چه قدر بهت محتاجم ببین چه حالو روزی دارم ببین  همه ازم بریدن خدایا تو تنهام نذار اگه من از تو بریدم تو ازم نبر اگه من فراموشت کردم تو منو فراموش نکن خدایا ...

خدایا دوست دارم  به خداییت قسم دوست دارم دیگه تصمیمو گرفتم میخوام فقط فقط ترو دوست داشته باشم فقط ترو دوست داشته باشم نه بندتو فقط دلم واسه ی تو تنگ بشه نه واسه بندت

خدایا می بینی چه قدر داغونم میبینی چه قدر دلتنگم می بینی چه قدر رو زمین تنهام هیچکسیو ندارم هیچکیو ...خدایا میخوام بیای پایین این پایین رو زمین بعد دست منو بگیریو با هم بریم اون بالا بالاها خدایا دستمو میگیری؟؟؟؟

خدایا میخوام بیام پیشتو واسه همیشه پیشت بمونم  خدایا دستمو به طرف تو بلند کردم دستمو بگیر منو بکش پیش خودت خدایا من خستم تنهام بریدم

       همه رفتند کسی دوروبرم نیست    در این دنیا چنین بی کس شدن در باورم نیست

خدایا من تنهام اما..

      با تموم بی کسی هایم کسی دارم هنوز     چشم مشتاقو دل دلواپسی دارم هنوز

خدایا منو ببخش اگه فقط وقت گرفتاریام میومدم سراغت  همیشه هر وقت هر چی دلم میخواست بهت میگفتم ازت شکایت میکردم گله میکردم  همه چیز بهت میگفتمو تو هیچی نمیگفتی خدایا ببخشید اگه هزار بار توبه کردمو صدهزار بار توبه شکستم بعد دوباره میومدمو بهت میگفتم چرا چیزایی رو که ازت میخوام بهم نمیدی؟؟؟!!!

حالا میفهمم مشکل از من بود این من بودم که لیاقت داشتن اونا رو نداشتم

حالا میدونم تو چیزی رو بهمون میدی که لیاقتشو داشته باشیم نه ارزوشو

خدایا میخوام خیلی زود بیام پیشت این ارزومه اگه لیاقتشو دارم بهم بده

خدایا  بازمخیلی حرف زدم توهم هیچی نگفتی ولی این بار نمیخوام بگم چرا ساکتی چون با سکوتت بزرگترین جواب هارو بهم میدی خدا جونم اخرین جملم اینه که                                                       

 دوست دارم  هنوز دستام رو به اسمونته دستامو بگیرو کمکم کن


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:5 PM
Mon 19 Feb 2007





ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 2:34 PM
Sat 17 Feb 2007




عاقبت از عشق تو اهل کليسا ميشوم     

                                                       ميکشم دست از مسلماني مسيحا ميشوم 
 آنقدر بر کشتي عشقت نشينم همچو نوح     

                                                      يا به عشقت ميرسم يا غرق دريا ميشوم

                                         -------------------------------------------------

 با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز   

                          چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

                                            خنده را از من گرفتند دل قرارم را ربود

                                                             با تمام این حرفها دوستت دارم هنوز

                                      --------------------------------------------------

من غروب عشق خود را در نگاهت ديده ام

 من بناي ارزو ها را زهم پاشيده ام

آنچه بايد من بفهمم اين زمان فهميده ام

   در دل خود من به عشق پوچ تو خنديده ام

--------------------------------

هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

 من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد

 اون كه عاشقانه خنديد

خنده هاي من دزديد

 زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:52 PM
Sat 17 Feb 2007




                             


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 9:52 PM
Fri 16 Feb 2007




روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟

من هم زير آن نوشتم: بايدصبر کند.

براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر

نداشته باشد چه کند؟

من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

براي بار سوم که از  آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم ...

                                   ----------------------------------------------------------

نپرس از من چه امد بر سر عشق                           جواب من جز به شرمندگی نیست

                                  -------------------------------------------------

یه روز دل رو بهت دادم   امروز میخوام پس بگیرم   دیگه نمیخوام دروغی   واسه چشمات

بمیرم   تو اونی نیستی   که دلم یه روزی ارزوشو داشت  اون که به پاش 

 بود و نبودشو  گذاشت  نفهمیدم که چشم تو به من خیانت میکنه   دلت پیش غریبه ای ازم

شکایت میکنه

                                 ---------------------------------------------

ای کاش همیشه سر پناهم بودی

                   مفهوم قشنگ هر نگاهم بودی

                                       منه ساده و صاف با تو مانوس شدم

                                                             افسوس رفیق نیمه راهم بودی

 


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 5:21 PM
Mon 12 Feb 2007




میدونم دلت گرفته   من برات سنگ صبورم

واسه من زندگی سرده   نکنه توهم غریبی

کاش میشد اشکاتو پاک کرد   بمیرم توهم بریدی؟؟؟

چه تبسم قشنگی    وقتی به غم ها بخندی

اخه ارزشی نداره دل به این دنیا ببندی

نازنین ! دنیا همینه   اون که خوب بود بدترینه

نکنه تنهات گذاشته؟؟؟ اخره عشقا همینه

این روزا عشق خیاله  حتی فکرشم محاله عشق پاک پیدا نمیشه  باشه هم رو به زواله

                                 ------------------------------------------

اخرین حرف دلم ـ

عشق به شکل پروازه پرندست

عشق خوابه یه اهوی رمندست

من زایری تشنه زیر باران عشق

عشق چشمه ای ابیست اما کشندست

من میمیرم از این اب مسموم اما انکه مرده از عشق هر لحظه برندست ...

                                  --------------------------------------------

به خیالم که تو با من یه همیشه اشنایی 

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی 

منو توچه بی کسیم وقتی تکیمون به باد

این دیگه یه التماس من میخوام بیای بمونی


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 9:59 PM
Fri 2 Feb 2007




دلم بد جور گرفته هیج جا بهتر از اینجا پیدا نکردم تا خودمو یه خورده خالی کنم این شعر شادمهرو خیلی دوست دارم واسه همین مینویسمش:

یه پنجره با یه قفس یه حنجره بی هم نفس سهم من از بودن تو یه خاطرست همینو بس             تو این مثلث غریب ستاره ها رو خط زدم دارم به اخر میرسم از اون ور شب اومدم یه شب که مثله مرثیه خیمه زده رو باورم میخوام تو این سکوت تلخ صداتو از یاد ببرم بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم  باید که از اینجا برم فرصت موندن ندارم                                                                                  داغ ترانه تو نگام شوق رسیدن تو تنم تو حجم سرد این قفس منتظر پر زدنم من از تبار غربتم از ارزوهای محال قصه ی ما تموم شده با یه علامت سوال                                                                    بذار که کوله بارمو رو شونه ی شب بذارم باید که از اینجا برم                                                     فرصت موندن ندارم فرصت موندن ندارم


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 0:55 AM
Tue 30 Jan 2007




بر عشق صفا شورواحساس سلام

بر اشک  زلال همچو الماس سلام

برقله ی عشق تشنه کام شهید

بر خون "حسین" دست "عباس سلام

({ایام سوگواری اقا حسین به همتون تسلیت میگم})

                             ----------------------------------------------

ابي تر از انيم كه بي رنگ بميريم از شيشه نبود يم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه

اين گونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

                              ------------------------------------------------------

دوش دبوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن، جامه مدر، هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

-----------------------------------------------

رازت را به چشمانت هم نگو زيرا مي گريد و راز نگه دارت نيست


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 5:16 PM
Fri 12 Jan 2007




شمعدانی دم مرگ به پروانه چه گفت؟

"گفت عاشق بیچاره فراموش شوی"

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد:

"گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی"

                                 -------------------------------------------- 

هر کسی پس از تو امد خلوت مارا بهم زد                         تورو باز به یادم اورد اگه از عاطفه دم زد

                                 ---------------------------------------------

گل من خبر نداری/ دل گلدونت میگیره /اگه پژمرده باشی /گلدونت برات میمیره /گل من نگو شکستی که

اونجا /دل تو برام میگیره /گل من نگو شکستی /گلدونت برات میمیره

                               ------------------------------------------------

یک روز رسد غمی به اندازه ی کوه                                       یک روز رسد خوشی اندازه ی دشت

افسانه ی زندگی چنین است عزیز                                       در سایه ی کوه باید از دشت گذشت

                              --------------------------------------------------

زندگی مثله یه دیکتست   هی مینویسیم هی پاک میکنیم  دوباره مینویسیمو پاک میکنیم 

"غافل از اینکه عزراییل داد میزنه برگه ها بالا"

                              -------------------------------------------------

ای کاش در ان لحظه که تقدیم تو شد هستی من میسپردم که مراقب باشی جنس این جام بلورست

مبادا بازیچه شود میشکند ...


ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 11:28 PM
Wed 10 Jan 2007




britney spears
ادامه مطلب

+ ا نوشته شده توسط : مرجان در ساعت 10:58 PM


www.irLearn.com

زماني که نا اميد شدي به ياد اور که تاريکترين ساعت شب نزديکترين لحظه به طلوع خورشيده